![]() |
![]() |
|
| در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست |
|
زندگی تنها یک فرصت برای بالیدن است. برای شدن ، برای شکفتن ، زندگی در ذات خود تهی است ، تا خلاق نباشی نمیتوانی زندگی را سرشار از خرسندی کنی..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 10:5 توسط نجوا |
|
Happy birhtday to me این هدیه خودمه،تو چی میخوای بهم بدی؟!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 12:2 توسط نجوا |
|
|
خیلی وقته بهت سر نزدم...البته هر از گاهی میومدم پیشت اما حرفی واسه گفتن نداشتم و اگه هم حرفی بود خاکستری رنگ بود. اما حالا دیگه اینجوری نیست،بگذریم. امروز رو خیلی دوست دارم یادآور یه اتفاق خوبه،روزیکه خداوند بر ما منت گذاشت و به ما یه فرشته بخشید.نمیتونی تصور کنی اونروزا چه حالی داشتم.همین دیشب خاطرات اون روزای قشنگو مرور میکردم.انگار همین دیروز بود.خدا منو خیلی دوست داشت.میدونی چرا؟!!! اون به من چیزی داده بود که تا اون موقع آرزوشو داشتم.یه هدیه الهی...امروز ۲۵ سال ازاون موضوع میگذره و خواهر کوچولوی من واسه خودش خانمی شده. لاله قشنگم امروز سرآغاز بهاری دیگه از بهاران زندگیته.امیدوارم همیشه بهاری باشی و هیچوقت رنگ خزان رو نبینی. فرشته کوچولو...با هزاران هزار آرزوی زیبا...
Happy birthday dear lali ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 22:53 توسط نجوا |
|
|
خیلی وقته که بهت سر نزدم.دلم کلی حرف داره،نمیدونه کدومشو برات بگه.کاش میشد حرفای اون طفلی رو تو سکوت بفهمی.
سه...دو...یک... شمارش معکوس برای رسیدن به نتیجه شروع شده.نمیدونم چرا احساسم هیچ کمکی بهم نمیکنه؟!!!نمیدونم... خدا کنه دفعه دیگه که میام پیشت،یه عالمه خبرای خوب داشته باشم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 22:17 توسط نجوا |
|
|
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید وظیفه گر برسد مصرفش گلست و نبید
سال ۱۳۸۵ رو در حالی آغاز کردیم که مقارن شد با اربعین مولای عشق...طبق برنامه ای که از قبل داشتم،قرار بود این روزها رو بوشهر باشم.میخواستم لحظه تحویل سال کنار دریا باشم تا با غم و غصه های سال قبل خداحافظی واونها رو بدست آب بسپارم. ازمادرمهربانیها وزیباییها مهرومحبت و امید به زندگی روطلب کنم و ازش بخوام که با سخاوت همیشگیش،وجود تشنه و طالب منو سیراب کنه... اما یه اتفاق ساده همه برنامه هامو بهم ریخت و مث همیشه لحظه تحویل سال رو خونه بودم.حس و حال عجیبی داشتم.حتی امسال سنت هرساله رو هم بجا نیاوردم.سفره عید رو ننداختم.دلم به انجام هیچ کاری راضی نمیشد.بجای هفت سین همیشگی...سعادت،سلامت،سیادت،سرافرازی،سخاوت،سپیدروزی و سرور رو برای عزیزانم خواستار شدم.دلم حس غریبی داشت.خیلی تنگ بود...خیلی تنگ... اولین روز از سال جدیدمون با نام یه عزیزمتبرک شد.ای خدا...سال ۱۳۸۵ رو سر آغاز سالهای خوب زندگیمون قرار بده.سالهایی سرشار ازخوبی،زیبایی و موفقیت رو برای همه عزیزانم...خانواده گلم و مجید نازنینم...آرزو میکنم. ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 17:49 توسط نجوا |
|
|
آبی بیکران......سرشارازآرامش ...پر مهرو محبت... تا ابد ماندگار...خلیج همیشگی فارس... نشانه استقامت و صبر...یادگار دلیرمردان خطه جنوب...نخلهای سر به فلک کشیده... دیدار با عزیزانی گرمتر از سرزمین گرمشان... و در یک کلام...سفری به یاد ماندنی... ........................ با هر نگاه... بر آسمان این خاک ...هزار بوسه میزنم نفسم را از رود سپید و آسمان خزر و خلیج همیشگی فارس میگیرم .......................... ای وارثان پاکی... من آخرین نگاهم بر آسمان آبی این خاک و خلیج همیشگی فارس خواهد بود ........................... خدایا... سفر،خیلی خوب بود و مث همیشه با کوله باری از تجربه های به یاد موندنی به دیارم...شهر عشق... برگشتم . از همه عزیزانی که با لطف و محبت بی دریغشون،منو سرشار از انرژی کردند و لحظاتی خوش رو برام رقم زدند ...سپاسگزارم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 22:25 توسط نجوا |
|
|
یه هنرمند…یه خالق…بعد از خلق اثرش،حس شیرینی داره که مدتها…شایدم برای همیشه …مست اون لحظه نابه. خدایا…تو چی؟!!! وقتی که دنیا رو آفریدی چه حسی داشتی.تو… هم عالمی وهم هنرمند…دنیا صحنه یکتای علم بی عیب و نقص و هنر متعالی توئه.اینوخوب میدونم که با خلق شاهکارت به خودت آفرین گفتی…اونهم چه آفرینی… فتبارک الله احسن الخالقین ایکاش میتونستم بفهمم و درک کنم که اون لحظه چطور لحظه ای بوده.ایکاش… راستی …تو میدونی حس خدا چطوریه…چه رنگیه…ازش نشونی داری…؟اگه پیدا کردی به منم بگو.بسیار مشتاق شنیدنش هستم… |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 15:9 توسط نجوا |
|
|
به تقویم که نگاه میکنی،۱۶ روز دیگه،نوید اومدنشو میده.یه کمی که دور و ورت رو خوب نگاه کنی،میبینی که...انگاری اومده،خوبم اومده.به هر جایی که سرک میکشی،بودش رو با تمام وجودت حس میکنی.رد پاشو توی هر کوی و برزنی میبینی.هوا هم لبریزه از عطر حضورش.خلاصه اینکه شهر من پذیرای خانم بهاره. راستی دلت چطوره؟!!!بهاری شده یا نه؟!!نمیخوای اونومهمون خونه دلت کنی.فکر کنم وقتشه.بجنب...ممکنه دیر شه.میدونی که،توی هر روزی،فقط یه کار منحصر به فرد مخصوص به اونروز رو میتونی انجام بدی.هر روزی که بره دیگه بر نمیگرده. من که میخوام شروع کنم.یه همراه خوب میخوام.تو همراه من میشی؟!!میخوام برم به استقبال بهار...باید از یه جایی شروع کنم.اول از خودم... قبل از هر چیز باید دلمو خونه تکونی کنم.گرد و غبار کینه و کدورت و زشتیها رو ازش بگیرم،مث آینه تمیزش کنم و بهش جلا بدم. همیشه موقع بهار که میشه گلهای بنفشه،زنبق و شب بو و... زینت بخش خونه هامونه.دل کوچولوی منم طلب گل میکنه.میخوام گلهای همیشه بهار عشق و محبت و دوستی توش بکارم.خدا کنه که این گلها همیشه شاداب و بهاری باشن و طعم خزان رو نچشن... راستی به این فکر کردی،الآن، بهترین موقعیت برای شاد کردن بنده های خوب خداست؟من تنها چند تا رو میتونم شاد کنم و تو به تنهایی چند تا؟ شاید به نظرمون خیلی کم باشه.اما وقتی که من و تو ما بشیم،میتونیم،شادی رو به خونه دل آدمای زیادی ببریم.بهشون بگیم که ما فرستاده های بهاریم و انتخاب شدیم تا هدیه های اونو به صاحبانشون برسونیم.این خیلی خوبه که بتونیم حداقل برای یه دوره کوتاهم که شده،غمهاشون رو ازشون بگیریم. وقت زیادی نداریم،بهتره که عجله کنیم.فقط ۱۶ روز دیگه مونده. امیدوارم روزی بیاد که لبخندها و شادیها واقعی و دل قشنگ آدما رنگ غم و غصه نداشته باشه.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 17:37 توسط نجوا |
|
|
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم و.... بلاخره فردایی که مدتها منتظرش بودم،داره از راه میرسه.فردایی که برام یه روز بزرگه،یه جورایی تعیین کننده سرنوشت من که اگه خدا بخواد آیندمو رو به روشنی میبره. کی میدونه که فردا چی پیش میاد؟!!!من میتونم موفق شم یا... اصلا نمیخوام به جنبه منفی قضیه فکر کنم.من با یه دل،سرشارازامید و با دست پر به استقبال فردا میرم.من تلاش خودمو کردم،لطف خدا رو هم باور دارم پس مطمئنم که بی نتیجه نمیمونه. خدایا... نذار که خستگی این چند ماه به تنم بمونه،حلاوت و شیرینی موفقیت رو به من ارزانی بدار و دلمو شاد کن. تو،عزیز دل هم،منو از دعای خیرت فراموش نکن. از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان باشد کزان میانه یکی کارگر شود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 0:57 توسط نجوا |
|
|
"سپندارمذگان بر ایران و ایرانیان عزیز مبارک باد"
تو میدونی سپندارمذگان یعنی چی؟!!!شاید بدونی،شاید هم ....به هر حال،گفتنش خالی از لطف نیست.چند روز پیش،در موردش تو یکی از وبلاگ ها،یه مطلب جالب خوندم.پیش خودم فکر کردم همینطور که برای من جالب بوده،مطمئنا برای عزیزانی که به یمن قدوم نازنینشون کلبه من نورانی میشه،زیبا،تحسین برانگیز وغرورآفرین باشه.بر خودم واجب دونستم که با اجازه اون دوست عزیز،مطلبشون رو توی وبلاگ خودم بذارم.
۵۰۰۰ سال سابقه تمدن بشری برای ایرانیان،سابقه کمی نیست که به راحتی فراموش بشه.پس بهتره گذشته های قشنگی که به دست فراموشی سپرده شده رو به یاد بیاریم،زنده کنیم و صد البته به ایرانی بودنمون افتخار. مجید عزیزم،گرچه از نظر مکانی،ازت خیلی دورم و نمیتونم اونطوریکه شایسته توئه برات از جون و دل مایه بذارم و این روز رو گرامی بدارم ولی از همین فاصله به ظاهر دور،این شاخه گل رو که با عشق عجین شده به رسم یادبود این روز عزیز،به تو،دردونه قلبم تقدیم میکنم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 0:26 توسط نجوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 بهمن 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
| پیوندها |
|
بهترین دوست |
|
RSS
|